تو مثل نسیمی دل انگیز بودی، وزیدی و رفتی...
سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ | 9:32
همون روزهایی که من دلداده رضا بودم، امیر هم جلوی راه من قرار گرفت...پسری نجیب و خواستنی، از یک خانواده مشهور و باکلاس...برادر رضایی بغل دستی ام...آنروزها جرات نداشتم به کسی بگویم که به رضا قول ازدواج داده ام...با هم بیرون می رویم...تلفنی حرف میزنیم و عاشق شده ایم...فقط مامان میدانست که چه بر من میگذرد...بغل دستی متحیر از اینکه لگد به بخت خودم میزنم، هنگ بود که چرا من تحت تاثیر این کیس اکازیون قرار نمی گیرم...امیر الانم در سن 41 سالگی به همان زیبایی و خوشتیپی 18 سالگی اش است...بعد از گرفتن مهندسی در صنعتی شریف، دقیقا در روزهایی که اَپلایِ رضا برای اتاوا آمد، او نیز راهی لندن شد و بعد از ازدواج با یک دختر انگلیسی، صاحب یک دوقلوی خوشگل شد...امیر چند باری جلوی مدرسه آمد و من مودبانه خواستم که بی خیال شود...رضا تحت نظرمان داشت و هم دانشگاهی بود و امیر را شناخت...چند باری با حرفاش آتشم زد و دعوامون شد اما دو تامون طاقت قهر نداشتیم...و وقتی برای تولد بغل دستی رفتم به خانه پدر امیر، وحشتناک ترین دعوا و قهر بین ما پیش آمد...تولدی که من هیچی ازش نفهمیدم و همه مدت مضطرب یه گوشه نشسته بودم و امیر از حالت من جرات نمیکرد دو کلمه حرف بزنه...بعد آن تولد، رضا دعوای وحشتناکی در دانشگاه، با امیر کرد و امیر فهمید که باید کنار بکشه...تا وقتی که امیر بره لندن خیلی برای من زحمت کشید...در زمان کنکور، جزوات و روش تست زنی و بخصوص زمان گرفتن مهمانی به تهران و بعدش انتقالی و رتبه اولم تو کشور، امیر بزرگترین نقش رو داشت...تو روزهایی که میدونست رضا دیگه حضور فیزیکی تو زندگیم نداره اما به حرمت حس و حالِ خرابِ من نزدیکِ من نمیشد...امیر بعد مهران، خاص ترین دوستِ مذکرِ زندگی من بوده...مردی که از جنسیت عبور کرد و دقیقا مثل یک همجنس، بدون کوچکترین منظوری رفاقت کرد...در همه این سالها توسط بغل دستی، عکسهای بچه های هم رو میبینیم و از موفقیتِ هم خبر داریم...همین...
ادامه دارد...
... |
حقایقِ تلخ......