به نام او...
از قصد آماده نشد و از سرویس جاماند! زیر پتو خودش رو به من چسبوند و گفت: خانوم لَلیزاده دفت: آفتاب که اومد صب شده پاشو به من صبونه بده! تنش رو تو رکابی گاز گاز میکنم و غش غش میخنده! سوار ماشین که میشیم میگه: چه صبح لوح نوازی شده!!! بوی پَلنده میاد! به به!!! بلگایِ دلختا چه خوشجل شدند!!! میگم: میدونی الان چه فصلیه؟ میگه: پالستون!!!

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 41