*دو تا گلدونِ شمعدانی و حسن یوسف خریدم، واسه اینکه بچه ها خوشحال بشند بهشون گفتم واسه شماست...حبه قند از راهرو اومده تو و میگه: مامان به ابوالفضل آب دادم! میگم: ابوالفضل کیه؟ میگه: گلدونِ شاخه نبات!!!
**حبه نبات صبح بیدار نمیشه، مهربان همسر میبرتش دستشویی و صورتش رو میشوره و حبه قند غر میزنه: خوابم رو نشور!!!
***من یه هوادار "بی مرزیِ بینِ نژادها" هستم! یعنی یه جورایی خودم صاحب سلسه و مکتبم و منزجر از انگ زدن به نژادها و رگه ها و به خاطرِ همین در جنگ قومیتها بلد نیستم سکوت کنم...همه خوبند مگر اینکه اثبات شود که بد است و در هر نژاد و قومیتی بیشتر خوب است و اندکی بد...به همین علت من با مغازه دارها که هر کدوم یه صنفی رو تصرف کردند رابطه خاصی دارم و مهربان همسر رو کفری می کنم! مثلا سوپری که میرم میگم: نئجه سن؟! میرم تره بار میگم: ده نگوباست چونه؟! یا یه قصابِ لر داریم که بهش میگم: خستَ نویی! اما وسط این همسایگانِ رنگارنگ من عاشق فارسیِ دری حرف زدنِ هموطنانِ خالدِ حسینی هستم...وقتی به کفاش و سبزی فروش و وردست میوه فروشی می گویم: مانده نباشی، انگار دنیا را به این چهره های مهربان، دو دستی تقدیم کرده ام...من عاشقِ خالد حسینی هستم و هموطنانش را نیز بسیار دوست دارم، مردمانی که بی توقع کاکگی می کنند و شیرین ترین لهجه دنیاااا را برای من دارند...برخلافِ همه سمپاشی ها و شایعه پراکنی هایِ ناسیونالیستهای وطنی، جنسِ دلِ مردمانِ همسایه نازنینمان از نوع مرغوب است...مردمانی قدردان، قانع و به غایت مهربان...
****در ادامه خرابکاری های بنگال و دانمارکی و دار و دسته شان، دیروز بهترین کارشناس کارخانه را به جرم طرفداری از من تعدیل کردند. یکماه دیگر عروسی اش است و به رسم دیرینه شان در بدترین شرایط آدمها را تعدیل می کنند...خدایا همه ما را به راه راست هدایت بفرما...
*****اگه یادتون باشه بهتون گفتم با یکی از کارگرها که زنی میانساله و بچه دار نشده یکبار تند برخورد کردم و گریه کرد و من جلوی همه ازش معذرت خواهی کردم و روزی که تعدیل شد یک کارت هدیه ناقابل بهش دادم...از اون روز شماره ام رو گرفت. دستش به خیرِ...امروز بهش گفتم یکسری از لباسهای زمستانه شاخه نبات سایزش نیست و بردم در خونه اش...اومد تو حیاط و التماس که فقط ده دقیقه بیایید بالا...راستش سختم بود و دستِ خالی بودم اما مقابل خواهشهاش خجالت کشیدم و رفتم...خانه ای به غایت ساده با وسایلِ دمده اما گرم...هرکاری که تونست تو اون لحظات کرد، پذیراییِ عالی و منُ شرمنده کرد و قبل از خروج از خانه اش یک ظرفِ روغن حیوانی معطر بهم هدیه داد...خدایا شکرت بابت همه حسهای خوبی که بهم میدی!
******راستی دوشنبه بنگال یه عکس از جشن تولدش فرستاد و نوشته بود: جایِ شما خیلی خالی بود! بماند که هزار تفسیر می توانستی از این کارش کنی اما برایِ من فقط چند ساعت خندیدن بود!!! عکسِ تولدِ مدیرعاملِ چسبِ هل یادتونه، حالا این بنگالشون بود!!!
حقایقِ تلخ......ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 42