*دیروز داشتم کارهای خانه رو انجام میدادم که زنگ خانه به صدا در آمد، سریع رخت و لباس پوشیدم و در رو باز کردم، خانمِ همسایه پایینی بود، یک زنِ نازنینِ دوستداشتنی با یک کاسه آش رشته درجه یک! چشمامون برق زد و همدیگر رو بوسیدیم و گفت: دیدم ماشینت تو پارکینگِ فهمیدم تو خونه ای و برات آش آوردم...خدایا این پیامبرهای مهربونت رو از من نگیر که اینقدر نسیم مهربانی از سمتِ تو می آورند...
**حبه قند پریشب خیلی دندان درد داشت و دو ساعتی گریه کرد و دیروز بعدظهر به یکی از دوستان زنگ زدم و گفت بیارش...بماند که با کلی جایزه و سلام و صلوات بردمش آنجا و رفیق جان با مهربانی و جایزه او را نشاند اما از شانس حبه قند در اولین رجوع به دندانپزشکی، دندانش به عصب رسیده بود، بماند که دو ساعت دست و پا زد و جیغ کشید و از آمپول و خالی کردنِ دندان و پر کردنش حسابی اذیت شد، بماند که حالِ خودم هم بابت این ماجرا خراب بود اما ته دلم چنگ میخورد و پر از بغض بودم برای طفلِ معصومهای زلزله زده که با این شرایط وقتی دندان درد می گیرند چه می کنند یا کلا خانواده هایی که توانایی مالی ندارند با این هزینه های سرسام آور با دندان درد بچه هایشان چه می کنند...حالم خراب بود...خدا خودش به همشون کمک کنه...
***بچه ها چه خوبه تو این روزها شماها رو دارم، دو تا کارشناسام که اونقدر مهربونی می کنند که اِرور میزنم و یه تعدادی رفیقِ دیگه که اینروزها خیلی هوام رو دارند...خدا رو شکر بابتِ داشتنتون...
حقایقِ تلخ......ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 45