یه امتیاز دیگر...

خرید بک لینک

یه امتیاز دیگر...

دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ | 17:14

به نام او...

ده روز پیش واحد تضمین کیفیت، لیست شرکت های تامین کننده ما رو داده بود تا نماینده تولید رو برای بازدید معرفی کنیم...از آنجا که هچل و شیفته اینجور برنامه ها نیستم، به دانمارکی گفتم برای تشویق و تحریکِ کارشناسان، اونها رو معرفی کنیم...بعد بنگال پیام داد که دو الویت اول که شرکتهای مواد اولیه و کپسول بودند رو خودم برم...منم پیام دادم به دانمارکی...فردا بنگال و من تو چارگون دیدیم که دانمارکی جان برای خودش یه برنامه دیگه سر هم کرده...نقطه ضعف بنگال تمرد از دستورِ...زد دانمارکی رو صاف کرد و خودش اسامی رو فرستاد و دانمارکی رو حذف کرد...من که لیست رو دیدم، تعجب کردم که قوی ترین کارشناسم نیست...از بنگال پرسیدم و گفت: دانمارکیگفته بدرد نخوره و مشکل اخلاقی داره...دوباره قر و قاطی کردم که نه تنها مشکل اخلاقی نداره از همه با سابقه تر و بادانش ترِ...اما دانمارکی کار رو یکسره کرده بود...اسم این همکار رو میزارم بامزی...اتاق کارشناسان مجمعِ فتنه برای پرسنلِ جدیدِ منه...و همه سخن چینی ها به دانمارکی از اونجاست...بطور غیر مستقیم کارشناسهام رو جدا کردم...تو این ده روز هرچی با بنگال، سر بامزی بحث کردم، فایده ای نداشت چون نامه اش رو رد کرده بودند...کاملا ناامید بودم...من می خواستم از بامزی، در طول یکسال یک دانمارکی روشنفکر بسازم...امروز دانمارکی از ایتالیا برگشت...مسئول ipc ای که جذب کردم یه پسر آرومه که من و یاد آقای سکسکه میندازه!!! با بغض اومد که میگند ما اینجا سرکاریم و دارند زیرآبمون رو میزنند و مسئول دفتر بنگال دیروز سر من داد زده و...خشمِ لیلی شعله ور شد...زدم بنگال هستی...زد یا ابرفرض!!! رفتم دفترش و گفتم: می خوام بامزی بمونه!!! گفت ما بارها صحبت کردیم...گفتم که دانمارکی من و قانع کرد و عدم نیازش رو زدم...گفتم حالا من قانعتون میکنم...من بهش نیاز دارم...و اگه نخواهیدش باید چهارشنبه نیروی جدید با همین توانایی در دفترم حاضر باشه...صورتش رو با دستهاش فشار میداد...گیر کرده بود بین من و دانمارکی...منُ نگاه کرد، یک لبخند پهن مِلو رو صورتم!!! گفت همیشه خدا سگرمه هاش تو همه...وقتی زور میگه قیافش خندونه!!! منشیش رو صدا زد و گفت لیست رو از منابع انسانی پس بگیرند...نامه مجدد زد...گفت: خرده فرمایش...گفتم: یا خودتون جلوی مسئول دفترتون رو بگیرید یا خودم بگیرم؟! گفت: یا خدا؟! گفتم: بهش بگید به نیروهای من چپ نگاه کنه، خودش میدونه...یه نگاه به ناخنهای من کرد و گفت: گل گاو زبون بگم بیارند؟!

... |

حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: امتیاز,دیگر, نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

صفحه بندی