* تو این مدت چند جایی برای مصاحبه رفتم...بلاخره یک طرف نپسندید طرف مقابل را...به دلایل مختلف، از عدم تجربه خودم یا نپسندیدنِ رفتارِ طرفِ مقابل تا ساعتِ کاریِ بالا و درآمدِ خیلی پایین...منتظرم، منتظرِ یک اتفاقِ ناب...
**دیشب داداش رو دیدم...میدونستم تو این هفته خیلی درد کشیده، کاملا رنگ پریده و ضعیف بود، دو دقیقه خلوت کردیم، گفتش هفته پیش طحالش خونریزی داده و اورژانسی، طحالش رو در آوردند...بهش گفتم: آخه چرا حرف نزدی؟ بمیرم برات...حداقل می اومد پیشت...گفت: می اومدی همه شک میکردند...تو راهِ خونه فقط اشک ریختم...
***یکشنبه بعد مدتها رفتم استخر...یه خانمِ بهم لبخند زد از راه دور...منم با لبخند جوابش رو دادم...یه چند باری تو یکساعت این اتفاق افتاد، تا اینکه اومد پیشم و شروع کرد به صحبت کردن...دقیقا تو قسمتی بودیم که هیچکس نبود...با اولین آوایِ کلامش یه ذره ترسیدم...صداش دقیقا صدای افراد ترنس بود، ناخودآگاه نگاهم به جی جی اش افتاد و نداشت و مطمئن شدم اما از تک و تا نیفتادم...آب دهانم رو قورت دادم...گفت: فهمیدی؟! گفتم: بله! گفت: از من بدت میاد؟! گفتم: چرا باید بدم بیاد؟! گفت: استخر قبلی بابت این موضوع کتک خوردم...گفتم: اشتباه از عدم آگاهی مردم است نه تو...تابلو بود که بغض داشت، در عوض تابلو بود که من نمی تونستم نگاش کنم چون خجالت میکشیدم...گفت: شش ماهه عمل کردم و همچنان در خانواده و فامیل هم پذیرفته شده نیستم چه برسد به جامعه...بهش گفت: شهامت پذیرش داشتی و این اذیتها هزینه اش است، به مرور و با تغییرات بیشتر ظاهری، کاملا پذیرفته خواهی شد، نگران نباش...استخر که نرفتم، دهنم آسفالت شد...
****دیروز مامان رو بزور بعد چهار سال بردم استخر...اولش خوب استخر رو برانداز کردم که دوستِ ترنسمون نباشه که مامانم خیلی خیلی تیز و دیگه ولم نمیکرد...بعد با خیال راحت رفتم دنبال قدم زن در آب که دیدم یه چند نفری با لبخند و قربان صدقه نزدیکم شدند...چطوری خانم دکتر و اینها!!! مامانم رو از دور دیدم که با لبخندی منُ نگاه میکرد و معلوم بود مثل همیشه در اولین کلام لو داده که دخترِ من دکترِ...هیچی همه مدت استخر مشغول دادن مشاوره دارویی و غذایی و ورزشی و تشخیصِ بیماریهایِ دوستانِ مامانم بودم از گودیِ کفِ پا گرفته تا شقیقه و شوره سر...کلا استخر دوم هم مالیده شد و مامان با ذوق و شوق به اینکه بقیه منُ ول نمیکنند نگاه میکرد...
*****استادک یکروز برام فایلی فرستاد و گفت میتونی زحمتِ ویرایشش رو بکشی...گفتم بله...امروز آدرس خواست...دیدم یه بسته برام اومده...۲۰ تا کتاب، همون فایلی که براش ویرایش کردم و اسم من رو به عنوان همکار روی کتاب نوشته!!! زنگ زدم که این چه کاریه کردی...من فقط ویرایش کردم و میگه: انجام وظیفه بود! هرچند که می خواستم بهش بگم اینی که تو به اسم کتاب منتشرش کردی در حد یه جزوه هم نیست!!!
حالا واسه همتون یه نسخه اش رو کنار گذاشتم بدید بچتون توش نقاشی بکشه!!!

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 40