رفتن به غار تنهایی...

خرید بک لینک

رفتن به غار تنهایی...

پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 11:53

به نام او...

با سرعت ۱۲۰ و در یکساعت، اومدم به باغچه...با شاخه نبات و حبه قندم...از صبح که چشمم رو باز کردم، دعوا دوباره استارت خورد...بچه ها از یه جمله مهربان همسر، حالت تهوع میگیرم..."برات ماشین گرفتم"...کی اصلا ازت ماشین خواست، من از اول مخالف بودم، فشار بیشتری بهم وارد میشه و الان به هیچ عنوان نمی تونم بیکار بشم...چرا بابت چیزی که ازت نخواستم سرم منت میزاری...بعدشم چرا هیچ سوالی در مورد مدل ماشین از من نپرسیدی...مگه واسه من نیست...بعدشم دو سوم پولش که از ماشینِ خودمه...بعدشم تو شرایطی که بارها فریاد زدم که الان بی خیال شو، بیا بریم، تو رو تصمیم خودت موندی...با این اوصاف این چه منتیه که سر من میزاری...من با حقوق و پاداش همین هشت ماهم بدون فروشِ ماشینم میتونستم این ماشین رو بخرم...تازه حتی با همون چندرغاز حقوق می تونستم شاسی بلند قسطی بردارم...اما موندم پایِ منافعِ زندگیم...حالا هم بدهکار شدم...مهربان همسر عصبانیه وحشتناک چون من قسم خوردم ماشین رو نمیفروشم...سر خونه هم همین بلا رو سر من آورد...به زور خونه رو عوض کرد...بزور رو انتخابِ خودش موند...بزور منُ مجبور کرد که کل حقوقم رو صرف مخارج خونه کنم...آقاااا انتخاب من خونه کوچکتر و رفاه مالی بود اما اون کار خودش رو کرد...دیگه کوتاه نمیام حتی تا پای طلاق...لطفا رو قدبازی های مهربان همسر اسم علاقه و دوست داشتن نزارید...من واقعا حالم بدِ وگرنه دو روز تنهایی نمیومدم اینجا...

... |

حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: رفتن,تنهایی, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

صفحه بندی