توفیق اجباری...
پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 20:38
*حبه قندم گفت: مامان بلات جله میبه درس کنم و من و یاد جمله گهربار استاد خودشناسی انداخت که وقتی حالت بده به خودت بگو: لطفا گوز نشو!!! یخچال خالی، حبه قند رفت تو حیاط و پنج تا میوه چید و اومد...من شستم و اون خردش کرد...آب رو جوش آوردم و ریختم تو ظرف و حبه قند هم پودر جله رو ریخت تو ظرف و هم زد و بعدشم میوه هایی که خرد کرده بود رو توش ریخت...
**بعدش با بی حوصلگی تو سی دی های قدیمی دنبال فیلمی بودم که حالم رو خوب کنه...دیدم یه سی دی آهنگِ...امید و معین...آهنگهای عروسیمون...ای گل رویایی و اینها...شاخه نبات و حبه قند، میرقصیدند و منم بالا پایین میپریدم...
***رفیقم که معلم زبانِ بنگاله و دیشب تا نزدیک دو با هم بودیم بهم زنگ زد ببینه حالم بهتره...گفتم اومدم باغچه...دعوتش کردم...تا نه و نیم با بنگال کلاس داره، ده و نیم میرسه پیش من...باید برم یه جایی سر راهش چون اینجا سرراست نیست...
****اگه رافی، برنامه سفر با کپل نداشت، این دو روز می آوردم پیش خودم...
... |
حقایقِ تلخ......