بدترین روزِ کاری...

خرید بک لینک

بدترین روزِ کاری...

شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۶ | 19:54

به نام او...

قبل شروع پست دو تا اسم رو به خاطر مسایل امنیتی تغییر می دهیم!!!

babri=بنگال aghaye hamkar=دانمارکی

دانمارکی از چهارشنبه برای ماموریت رفته ایتالیا...اوضاع در این چند روز تحت کنترل بود شُکر خدا...امروز اسکیل آپ داشتیم، دکتر تحقیقات عجیب گندِ دماغه و دهنِ بنگال رو سرویس کرده که تولید هواش بده(بنگال معتقده بیشتر از زنش قربون صدقه این خانم دکتر میره!!!)...حالا فکر کن کارگرهای من از شدت گرما داغون میشند و اسپیلت ندارند حالا واسه یکنفر اسپیلت خریده!!! حالا بنگالِ خنگول، بدون سوال از من اسپیلت رو در سالن ساخت نصب کرده و این خلافِ قانونه(خلافِ GMP)...اول صبح که نیروهای تحقیقات اومدند، بنگال زنگ زد و شروع به داد و بیداد...اولش، هنگ بودم، بعد فهمیدم پریز یه دستگاه خرابه...رفتم سر زدم و دستور تعمیر دادم...بعد متوجه گندِ بنگال شدم و تماس گرفتم باهاش که آی کیو خان، چرا اسپیلت تو ساخت زدی؟!! اونم شروع کرد به فحاشی به گروه فنی و من قطع کردم...جلوی ساخت رو گرفتم تا تعمیر دیوار و پریز معیوب و نیروهای تحقیقات و فرستادم دفتر برای صرف چای و استراحت...از بنگال، به خاطر رفتار زشتِ صبحش، شاکی بودم...مدیر فنی آمد و از قیافه اش غم میبارید...بعد چند دقیقه از من خواست باهاش برم بیرون...و ییهو صدای من بالا رفت...من داد میزدم، اون داد میزد...اوضاعی شد...یه لحظه دیدم کارگرها تو کفِ دادهای ما هستند...گفتم: بریم اتاق من...صدامون که آروم شد، فهمیدم بنگال بعد از اینکه ازش انتقاد کردم که چرا اسپیلت زده، برای تخلیه خشم رفته بخش فنی و در رو هُل داده و گفته یه مشت گاو ریختم اینجا و...او هم فکر کرده من درباره نحوه نصب اسپیلت انتقاد کردم...وقتی اصل ماجرا رو شنید، آروم شد اما بغض داشت خفه اش میکرد...گفت: خانم دکتر، شما برای من مثل خواهر هستید...شما چرا اون پیامها رو به بنگال دادید...گفتم: کدوم پیام؟!! دنیا دور سرم چرخید...از بِ بسم الله یه چت تا خداحافظیش رو براش فرستاده بود...اپراتور دستگاهها، تیم فنی رو مسخره کرده بودند و من باهاشون دعوا کرده بودم...بنگال ماجرا رو پرسیده بود و منم گفته بودم...این ماجرا از نگاه مدیر فنی تحقیر آمیز بود...حق داشت...ماجرای تلخی بود و هیچوقت فکر نمیکردم بنگال اون پیامها رو برای مدیر فنی فرستاده باشه...حال وحشتناکی داشتیم دوتامون...هیچ توضیحی نداشتم...دهانم بسته بود و طرفِ مقابلم سرشکسته...بهش قول دادم از این به بعد که اتفاقهای مشابه افتاد به بنگال منتقل نکنم...رفت...و من موندم و حال خرابم...سه ساعت کار میکردم تا فراموش کنم نامردی دیگه ای از بنگال رو...یه خنجر دیگه...بلاخره بعد سه ساعت تصمیم گرفتم بهش پیام بدم...ده بار نوشتم و پاک کردم...خشن، بی ادبانه، تند...من دل شکسته بودم...پس عین یه آدم دلشکسته حرف زدم...تیکه های آبدار در لفافه به خوردش دادم...تا خواند شروع کرد به پاسخ دادن و توجیه کردن...گوشیم رو خاموش کردم...رفتم ناهار و نماز...راستش حالم بد بود و تابلو بودم...یکی از رفقام که مدیر آموزشِ کارخانه ست دنبالم اومد...رفتیم رختکن و بغضم ترکید...پیامهام رو نشونش دادم...قشنگ بغلم کرد تا تخلیه بشم...خیلی آروم شدم و بعدش نماز...راستش از صبح بنگال بارها زنگ زد و من جوابش رو ندادم...دلم نمی خواست در اوج عصبانیت جوابش رو بدم...نمیدونم بار چندم بود که موقع رفتن، بهم زنگ زد و گفت: مزاحمت نمیشم، فقط پیامهای تلگرامت رو بخوون...و من گفتم: خب!!! گفتش میشه بیای دفتر؟ گفتم: دارم میرم خونه! گفت: دو دقیقه! گفتم: خسته ام...گفت: پس من میام دم ماشینت!!! گفتم: نه! میام! رفتم: بماند که خشمم دوباره زنده شده بود...اومد جلوی در و صندلی رو کشید کنار...نشستم...سرم پایین بود...گفت: من بهش گفتم اینها شنیده خانم دکترِ...گفتم: لازم بود از اول تا آخرِ چت رو براش بفرستید...من خودم می تونستم بهش بگم اما چون تحقیر کننده بود به خودش نگفتم تا شما چاره کنید...گفت: ببین منُ! نگاه کردم...برافروخته بود با چشمهای کاسه خون...گفت: حالم بدِ...در مورد من چی فکر میکنی؟! فکر میکنی من اینقدر نامردم، اینقدر بی غیرت و بی شرف...گفتم: حالِ منم بدِ...گفت: حالِ بدِ من به خاطر توئه...گفتم: تو نه شما...گفتم: فعلا که دلیلِ همه بدحالی های من شمایید...گفت: بچسب به کارت...گفتم: درگیر حاشیه ام میکنید...گفت: بلند مدت فکر کن...گفتم: نمی صرفه...گفت: چقدر بدم که بیارزه...گفتم: منظورم مالی نیست...گفت: پس چی؟! و گَند گُنده رو اینجا خودم زدم!!! می خواستم بگم شما به جایگاهی فکر میکنید که من فکر نمی کنم و گفتم: شما به جایی فکر می کنید که به من به اونجا فکر نمیکنم!!! و ترکید از خنده و من دقیقا مُردم از خجالت!!! حالم بدتر از بد شد و تا می خواست شروع کنه به حرف زدن بازم میخندید...وقتی تونست خودش رو کنترل کنه، جون پدر و مادرش رو قسم خورد که شما یک طرف، همه کارخونه یکطرف...گفتم: نیازی به این حرفها ندارم...من نیاز دارم من و درگیر مشکلات با بقیه نکنید...پوستم کنده میشه تا حاشیه های تولید رو جمع کنم...شما دیگه به مشکلاتم در خارج تولید دامن نزنید...گفت: من جدی میگم...وقتی کسی در موردت چیزی میگه، خونم جوش میاد...گفتم: به خاطر این حستون بود که دانمارکی رو گذاشتید بالا سرم!!! گفت: بابا گور بابای دانمارکی، من الان فروش می خوام، مجبور بودم...میفهمی...گفتم: دقیقا این و میفهمم که ماها برات مهره ایم و هر جا لازم باشه ازمون استفاده میکنید...دیگه قاطی کرد و گفت: چرا نمی خوای ببینی، من واقعا دوستت دارم و برام فرق میکنی...گفتم: نیومدم سر کار برای اینکه کسی دوستم داشته باشه...اومدم که کمکی کنم به خانواده ام...گفت: کاش یه درصد از حسم رو تو داشتی...گفتم: من بک نیروی وفادار هستم...سعی کردم که وظایفم رو به نحو احسن انجام بدم، نیومدم احساساتم رو تو کارم تخلیه کنم...کاملا خسته شده بود...گفتم: من باید برم...گفت: فقط اینقدر بداخلاق نباش...قهرم نکن...در و بستم...

*اگه مینا آنلاین بود، اینها رو نمی نوشتم...نیاز به تخلیه داشتم...و چقدر خوبه اینجا با شماها راحتم و راحت می تونم مسائل رو بهتون منتقل کنم...

**از دوستانم فقط دلتنگِ رافی ام...دلم نمی خواد ناامیدی هام رو بخونه...نظر شما چیه؟!

... |

حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: بدترین,روزِ,کاری, نویسنده: بازدید: 29 تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:31

صفحه بندی