حقایقِ تلخ...

خرید بک لینک

حقایقِ تلخ...

دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۶ | 13:50

به نام او...

من آدم خوش باوریم...دلم می خواد دنیا رو زیبا ببینم...خودم با نگاه مثبت و غیر منفعت طلبانه به قضایا نگاه می کنم و فکر میکنم بقیه هم مثل من هستند و زهی خیالِ باطل...

چهارده ساله بودم که بعد ماهها مقاومت در مقابل رضا کم آوردم...رضا اون روزها خوشگل و خوشتیپ بود و بی نهایت مغرور...این که میدیدم، محل هیچکس نمیزاره و حاضرِ برای رضایتِ من هرکاری کنهِ برای اینکه شیفته اش بشم کافی بود...غیرتی با زبان گرم...چشمهای بُران و صدای جذاب...انرژی رضا، زئوس بود...یه مرد زئوسی تمام عیار...رضا شعر زیاد می خوند و دل میبرد...یا چشمهاش سگ داشت و وقتی نگات میکرد، دلت میلرزید...صد البته برای یک دختر چهارده ساله احساساتی...به مرور که از دل من مطمئن شد رفتارهای زئوسی اش رو شد...حرف حرفِ خودش بود...فکر فقط فکر اون...عقل کل پندار...وقتی می خواست کاری کنه اصلا نظر نمیپرسید و باید تهش راضی هم میبودی...وقتی متوجه توجه دیگری به من میشد زندگی ام را به آتش میکشید...حواسش نبود که من بچه تر از اونم که بهش خیانت کنم...و به محض فوران و فروکش احساسات طوفانی و غلیظ، عین یه بچه گربه مظلوم و حرف گوش کن میشد و هر کاری که فکرش رو بکنید میکرد تا من و همراه کنه...اوایل قهرام طولانی بود اما کم کم به رفتارهای عجیب و غریبش عادت کردم...یا حال قهر و آشتی نداشتم یا فکر میکردم من لایق این شرایطم...از سمت دیگه نباید بی انصافی کرد و چشم بست بر عاشقانه هایی که برام خلق کرد...رضا چهار سال با مادرش درگیر بود...وقتی مامانش قاطی میکرد و گوشی دستش می گرفت میفهمیدم چه خبره یا وقتی به جای رفتن به اوتاوا رفت عسلویه تا ایران باشه اما خونه مادرش نباشه، میفهمیدم چقدر تحتِ فشاره...من لحظات عاشقانه ای که با رضا تجربه کردم رو با هیچکس دیگه ای تجربه نکردم...یک رابطه عاشقانه دو طرفه ناب و سالم...اماااااا من میفهمیدم جسم و ظاهر و حتی روح من، علت عشق ورزی های غلیظِ مردِ رویاهایم نبود...او عاشق اون قسمت شکست ناپذیر، مقاوم، خلاق و باهوش من بود...اون بعدی که باعث میشد جلوی همکلاسیهاش ذوق مرگ بشه که دخترک دبیرستانی حریف دانشجوهای صنعتی شریف هست...حاضر جوابیم و اعتماد بنفس بالام رو عاشق بود...او از یه عشق فضایی، فرافکن میکرد رو جسم و روحِ من...و من این نکته رو خیلی زود گرفتم...اوایل برام خیلی هم جذاب بود اما به مرور بریدم...خسته شدم...کسی که لبخند تو رو نبینه، کسی که روح تو رو نبینه...کسی که زنانگی های تو رو نبینه...کسی که عاشق وجه مردانه تو باشه، هیچی از تو نمیفهمه...هیچی...

یه جورایی مهربان همسر هم شبیه رضاست در این قسمت عاشقی استثنائاً...میفهمه بنگال داره چه غلطی میکنه اما احتمالا پوزیشن من، بیشتر حالش رو بهتر میکنه...وقتی با دهان آب افتاده پیش همکارهاش از اتوریته همسرش حرف میزنه اصلا متوجه غم تو نگاه من نیست...وقتی صدام خسته ست و غمگینم نمیفهمه...یعنی داره تک بعدی به من فکر میکنه...مهربان همسر ورژن روشنفکرِ رضاست....

... |

حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: حقایقِ, نویسنده: بازدید: 32 تاريخ: دوشنبه 30 مرداد 1396 ساعت: 16:31

صفحه بندی