
رفتن به غار تنهایی... پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 11:53 به نام او... با سرعت ۱۲۰ و در یکساعت، اومدم به باغچه...با شاخه نبات و حبه قندم...از صبح که چشمم رو باز کردم، دعوا دوباره استارت خورد...بچه ها از یه جمله مهربان همسر، حالت تهوع میگیرم..."برات ماشین گرفتم"...کی اصلا ازت ماشین خواست، من از اول مخالف بودم، فشار بیشتری بهم وارد میشه و الان به هیچ عنوان نمی تونم بیکار بشم...چرا بابت چیزی که ازت نخوا...
ادامه مطلب