یک روزِ...

خرید بک لینک

یک روزِ...

پنجشنبه دوم شهریور ۱۳۹۶ | 1:41

به نام او...

همین لحظه به خونه رسیدم...اعتراف میکنم با اینکه همچنان غمگینم اما بار غمم به نسبت نه و نیم شب که بچه ها رو پرت کردم تو پارکینگ و پا رو گذاشتم رو گاز، دقیقا، یک دهم است...

امروز به جای کارخانه رفتم همایش...دم ظهر تلفن ها شروع شد...تنش در تولید و عدم نیاز چهار نفر که یکیشون نیروی محبوبِ منه...سم پاشی وحشتناک و علنی بر علیه من و حتی تهدید کارشناسان...حالم خیلی گرفت...من اگه خواستم بامزی بمونه چون نیروی درجه یکِ و اینکه در نبود من، بهترین اپراتور رو اخراج می کنند، چه علتی دارد...بسپرم به خداااا...در چنین شرایطی بنگال، به شدت دهن بین می شود به خاطر همین امروزمان به سکوت گذشت...

دعوا سر ماشین بی نتیجه ماند و امروز در راه جشن شرکت بابا برای فرزندانِ پزشکِ کارکنان، مهر بان همسر، جلوی نمایندگی ایستاد و هرچه اصرار کردم که بی خیال ماشین شود، بر موضع خودش اصرار کرد...جشن فقط دو ساعت بود...همه دوستان کودکی و نوجوانی و جوانی ام آنجا بودند...برایم حضور و بخصوص حضور مهربان همسر، حیاتی بود...بارها بهش زنگ زدم که بچه ها دارند اذیت می کنند...ماشین که قحط نمیاد...بیا بریم به جشن برسیم، فردا ماشین رو بخر...از من اصرار و از مهربان همسر انکار...فقط یکساعت از جشن مانده بود که عصبانی ماشین رو آتیش کردم به سمت جشن...به مهربان همسر زنگ زدم و گفتم: تو رو می خواستم، نه ماشین رو...بد کردی...بهترِ چِک نکشی چون من ماشین رو نمیفروشم...یعنی کل مسیر با هم درگیر بودیم...با دلی شکسته وارد سالن شدم...دوستانم دورم جمع شدند...چند دقیقه ای همه چیز رو فراموش کردم...مهربان همسر من رو مهمترین مراسمِ سالم تنها گذاشت و من خشمگین بودم...تو افکار خودم غوطه ور بودم که یکی از پشت صندلی لپهام رو گرفت...تا روم رو بگردوندم دیدم دختر دوم رضاست و پرید بغلم...دقیقا نیم چرخش، ما رو رخ به رخ کرد، منِ خشمگین با یه رضا با نگاهِ عمیق...سریع متوجه نگاه پری شدم و بدون بلند شدن از روی صندلی یه سلام کوتاه کردم و برگشتم...دخترک همه مدت تو بغل من بود و من معذب...زمان تقدیر رسید...میدونستم تو اون لحظات تو دل رضا چی میگذره...اول اسم من رو خواندند...بالای سن رفتم و لوح و گل و هدیه ام رو گرفتم...و بعد اسم خان داداش رو و سپس بقیه افراد صاحبِ مدرکِ دکتری...وقتی برگشتم بازم دخترای رضا اومدند سمتم و یکی گل رو گرفت و دیگری لوح را و یکیشون بغلم و اون یکی کنارم نشست...موقع شام پری اومد سراغم و دخترکش رو بغل کرد و گفت: بیا خونمون...فاصله پارکینگ و سالن تقریبا زیاد بود...بعد شام راننده ها می رفتند دنبال ماشین و بقیه جلوی سالن می ایستادند...داشتم درِ ماشین رو باز میکردم که صدای رضا رو شنیدم...خوبی؟! روزت مبارک...جواب ندادم و سریع سوار شدم و بچه ها رو سوار کردم به سمت خانه...مهربان همسر بارها زنگ زده بود و من جواب ندادم...پیام داد که ماشین رو آوردم خانه...بازم جواب ندادم...بچه ها رو تو پارکینگ پیاده کردم و رفتم به سمت خیابان...بی هدف...همون دوستم که معلم زبانِ بنگاله زنگ زد کجایی و اومد پیشم...چهار ساعتی با هم بودیم و حرف زدیم...خیلی آرامتر و سبکتر هستم اما ماشین رو نمیفروشم...

... |

حقایقِ تلخ......

ما را در سایت حقایقِ تلخ... دنبال می‌کنید

برچسب: روزِ, نویسنده: بازدید: 33 تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 11:34

صفحه بندی